غیبتم بیشترازاونی که فکر میکردم(یه ماه) طولانی شد.(معذرت می خواهم
).آخه سرم خیلی شلوغ
شده.می خوام با یه دست دوتا هندونه بردارم (اونم چه هندونه ای)!!!
هم باید شاخ غول بی شاخ ودم کنکور رو بشکنم! هم اون امر خیری که گفتم حسابی منو نمک گیر کرده
ازهمتون التماس دعادارم
دوستای عزیز من تا یک ماه دیگه آپ جدیدی ندارم چون درگیر یک امر خیرم
دوست دارم که بهم سر بزنین و التماس دعا۰۰۰




یک بار دیگر برای تو
ده بار دیگر برای تو
صد بار دیگر ...
دلش برای خودش
می بارد دلم تا صبح تا سپیده دم تا طلوع تا فردا تا همیشه...
دلی که باریدن می گیرد دیگر دل نیست
خون است...!
کار از کار گذشته و دل خونین من تنهای تنهاست.
منتظر تا به آینده ای نزدیک پرواز کند
پرنده اوج گیرد تا به آنجا که صدایی از ستاره می آید
صحبتی از ماه می شود آسمان پر مهتاب می شود
کی پرواز می کنی دل من؟
آنگاه که باید گرم و بی تاب باشی
اسطوره ی افسانه های شرق
چرا می خواهی آخرین خط یک کتاب باشی؟
هر شب،ستاره دنباله داری به خانه ات می فرستم
هر روز،شبدر چها برگی در کفشهایت می گذارم
هر لحظه برایت دعا می خوانم
تا زمانی ایمان بیاوری
که
هیچ آرزوی محال نیست!!!

امشب هم آرزوی تو را دارم
و تو باز خفته ای
و باز آسمان تاریک است
و هوا هم دیگر سرد است
تا دیدار فردایمان راهی نمانده است
و من دارم می سوزم
و کسی نیست تا نفسی تازه در من بدمد
و باز آرزوی تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان که فرشتگان ملکوت
در واقعیت به زمین نفرین شده می آیند
به تو می سپارم
و تو نمی دانم
که آن را زیر پا خواهی گذاشت........؟؟؟!!!

بی صدا آمد
و چه ساده بود و پاک چون کودکان
ناگهان آیینه شکست و از خواب بیدار شدم
و تلخی این خواب شیرین هنوز با من است

تو را دوست خواهم داشت
آنچنان که خود را
حتی اگر...
تمام عشاق را دیوانه بخوانی
و عشق را قصه ای بی انجام
من...
تو را دوست خواهم داشت
بیشتر از آنچه خود را!!!

صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن پرستو شدن
تو که پر نداری پرستو شوی برو درس بخوان ارسطو شوی
دوستای عزیز تا بعد از امتحان های ترم و ارسطو شدن
دیگه آپ نمی شم اما خوشحال می شم که بهم سر
بزنین و منودعاکنین
هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد
لحظه ها می آیند سالها می گذرند
و تو در قرن خودت می خوابی
هیچ نیست ما را برساند به قطار دگران
مگر اندیشه و علم
مگر انگیزه و عشق
مگر آیینه و صلح
و
تقلی و تلاش...
بخت از آن کسی است که مناجات کند با کارش
و در اندیشه یک مساله
خوابش ببرد
و کتابش را بگذارد در زیر سرش
و ببیند در خواب حل مساله را

دوستای عزیزم امروز روز تولد منه من امروز وارد ۱۸ سالگی شدم

توبه می کنم
ديگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قيمت سنگ شدن
توبه می کنم ديگر برای کسی اشک نريزم
حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود
چشمانم را می بندم ...
توبه می کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نامت را بر زبان نمی آورم
لبهايم را می دوزم
توبه می کنم ديگر عاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای هميشه
و به کوير تنهايی سلام ميکنم ...

دلم از تمام این دیوارهای سفید تکراری گرفته است
اویی را که دنبال می گشتم بار دیگر گم کرده ام
نیست اویی که بود، دور شده ای از او...
کجایی؟ باز گردد...
او را می خواند تمام وجودم،
تو را می جوید...
تو را می خواهد، و می خواهد در تمام تو آب شود .
صدایی به گوش نمی رسد...!
صدای عاشقانه احساس در پشت دیوارهای ساکت قلبم...
کجا رفتی؟
نمی دانم ،...دلخوشی ها کم شده ...
چشمانم خسته، سوزناک اشک هاییست که پایین نمی آیند، لبانم کرخ شده...!!
و او نیست تا پشت پنجره نگاهم ، صورتش را به شیشه ی روشن چشمانم بچسباند...
روزهایی که بی تو می گذرد گرچه با یاد توست ثانیه هایش
اما دلم باز می کشد فریاد، در کنار تو می گذشت ای کاش...
دلم برایت تنگ شده چه فرقی می کند پاییز با بهار وقتی آنها باشند و تو نباشی،
چه تفاوتی دارد شنبه و جمعه، وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذرد،
مهم این است که لحظه ها می روند و تو در کنارم نیستی
خوب من....

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی خواست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شرروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!

همه چیز آماده بود
درست وقت آمدنت
تو را گم کردم
وسالهاست …
هنوز صدایت را می بینم
کاش آنروز
سر وقت نمی آمدی
سر وقت نمی آمدم

چقدر خون دل خوردن
و منتظر
در مسیر لحظه های دلهوره آور
دیگر نه گشوده می شود
پنجره خوشبختی ام به سوی تو
نه امیدی مانده برای دلخوشی ام
در این پریشانی ممتد
غروب نگاهت را
در آستانه پنجره های دلگیر
فریاد می زنم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سوزانم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قطره قطره اشکهایم را در شبهای تیره و تار زمستان شاهد می گیرم
شبهایی که همپای قطره های باران باریدم . تمام روزهایی که من و
خورشید منتظر آمدنت نشستیم .
خورشید غروب کرد ومن باز همان دست در دست ستاره ها تا صبح
هجی کردم واژه انتظار را ...
با تو که هرم نفسهایت گواهی بود برای سیل اشکهایم،با تو که ترنم حرفهایت کلیدی
بود برای قفل بسته لبانم،با تو که طنین صدایت مرا تا اوج آبی آسمان می برد ، کاش
مجالی بود تا مرا با خود به اوج آبی آسمان می بردی...
قسم به لحظه های انتظار ،به حس زیبای کودکانه ،به پاکی نگاهی معصومانه،به
عشق خبر دادیم که بی غل و غش ، ساده و بی ریا پای به حریم دلهایمان بگذارد این
بار هم به بهانه همیشگی پنجره کوچک خوشبختی را بر روی هم گشودیم ،دلهای
عاشقمان را به خدایمان سپردیم به همان مهربان پروردگاری که یقین دارم هیچ گاه
تنهایمان نخواهد گذاشت .
تو آخرین پناه دل خسته منی وقتی از هجوم حادثه لبریز می شوم . تو آخرین روزنه
امید در شب های تاریکی و بی کسی ام هستی . تو سرشارترین ترانه ای وقتی با
تو به آواز قناری می رسم ، زیبا ترین بیتهای شعرم با نام تو آغاز می شود ،
ای تمام واژههای زیبا ای آرزوی محال ...
آب شرمنده عباس است
