دوستم داره ... دوستم نداره ... دوستم داره ... دوستم نداره... دوستم داره ... دوستم نداره...

گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
بوسه دادی وچو برخاست لبم از لب تو
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم

بدون شرح


نشسته ای قلم به دست،کنار صفحه ای از جنس لحظه ها، مثل برگی از شقایق غریب،
دل سپرده ای به باد،گاه می نویسی از سکوت،گاه می نویسی از خط های فاصله،
آه ای قلم به دست ! دیارت کجاست؟


+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:32  توسط الهه
|
دوستاي خوب : مثل رنگین كمونن، شايد نتونن خودشون رو به بارون دلت برسونن،ولي بعدش با سبزوقرمز و صورتی ...
دست تو دست تو دلت تو رو به آبی ترین ها دعوت می کنن .
دوستای خوب: مثل یک دنیان اگه یه دفعه تو کوچه پس کوچه های تاریک پر پیچ و خمش گم شدی ، پاهات طاقت سنگ لاخش رو نداشت و دیوار رو سرت خراب شد ...
عین بی معرفتی که تو دشت بزرگش موهات رو به رقص می آورد ، سکوت کوهاش ،بلندترین فریاد روقله های وجودت سر می دادو بستر ساحلش تو رو توی آرامش دریاییش غرق می کرد ... نباش !

دوستای خوب : مثل ستاره هان ،اگه با چشمای کم سو ، توی بی نهایت تاریکی آسمون باشی ...با چشمک های کوتاه ولی پی درپی نورشون رو با تو قسمت می کنن .
دوستای خوب : مثل دوتا خط موازی ، صاف و بی انتها ... که یک دنیا بینشون فاصله است یا یک تارمو ولی راهشون همیشه یکی دو تا گچ که رو تخته ی دوستی بعد از نوشتن ( به نام مهربون ترین مهربونها )اثبات می کنن : قضیه هایی که لازمن و با یک مثال نقض ،نقض می کنن خیالات باطلی که تو عالمه راستی ریاضی جا نداره و چیزی می مونه: فرمول همیشه درست دوست داشتن دو تا گچ تخته و یا هو ... وقت کلاس زود تموم میشه پس به هوش باش نخوای دوست تو به جای قضیه اثبات کنی ، چون یک مثال نقض کافیه تا...
آره دوستای خوب هدیه ای هستن از طرف خدا می تونی بخشندگی های خودتو تا آ خرش تعریف کنی ...؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:37  توسط الهه
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:0  توسط الهه
|
نوروز

نوروز، از جشنهای باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز میشد، ولی مشخص نیست که چند روز طول میکشیدهاست. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا میشد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامیکه پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی میپذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

تاریخچه
جشن نوروز از آیینهای باستانی و ملی ایرانیان میباشد. جزئیات چگونگی این جشن تا پیش از دوره هخامنشیان بر ما پوشیدهاست. در اوستا نیز هیچ اشارهای به این جشن نشدهاست. همچنین از دید مذهب و باورهای دینی ایرانیان باستان در ارتباط با این جشن اطلاعاتی در دست نیست. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.
با استناد بر نوشتههای بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استانهای گوناکون که پیشکشهایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند میپذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن میکرد.
همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن میگرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ میشد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد میشد. و سپس والامقامترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکههایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ میشد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه میکردند. شاه پیشکشهای نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش میکرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته میشد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ میپاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر میگفتند، آنها را برنمی داشتند.
جشنهایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.
نوروز در گذشته دارای آداب چندی بودهاست که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پارهای در دگرگشتهای زمانه از بین رفتهاند. از رسمهای بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.

نوروز در آیات و روایات
در کتاب بحارالانوار علامه مجلسی درباره نوروز روایات متعددی وجود دارد، در جلد ۵۹بیش از ۴۵صفحه به نقل از امام صادق نقل شدهاست که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که علی در نهروان پیروز شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی نوح بر کوه جودی نشست، همان روزی که جبرئیل بر پیامبر نازل شد، همان روزی که ابراهیم بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ علی را بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که مهدی ظهور خواهد کرد

![]()



نوروز مبارک



![]()
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:58  توسط الهه
|
سلام به دوستان عزیز و دکتران آینده
خوشحالم از این که کلاس مبانی رایانه بهانه ای شد تا گذر شما به وبلاگ من هم بیفته و به قول معروف:
"با حضور سبزتان وبلاگ من را معطر کردید"
از نظرهاتون حتما استفاده می کنم و خوشحال می شم که دوباره هم بهم سر بزنین.
توجه:این وبلاگ مخاطب خاصی ندارد
توجه:از صفحات دیگر وبلاگ هم دیدن کنید





+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 21:42  توسط الهه
|
سلام دوستان 
کلاس مبانی رایانه بهانه ای شد که دوباره به وبلاگم سر بزنم
راستی خیلی وقته که بی خبرتون گذاشتم :
از دعاهای خیرشما ممنونم.بالاخره شاخ کنکور رو شکستم وبارتبه ی۱۶۷ وارد دانشگاه شدم.الان هم
پزشکی دانشگاه یزد می خونم.
اون امر خیری هم که صحبتش بود به خیر و خوبی به سرانجام رسید و

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:38  توسط الهه
|

سلام دوستان عزیز . ازاینکه بعداز یه مدت طولانی دوباره سری به وبلاگم زدم خیلی خوشحالم۰
غیبتم بیشترازاونی که فکر میکردم(یه ماه) طولانی شد.(معذرت می خواهم
).آخه سرم خیلی شلوغ
شده.می خوام با یه دست دوتا هندونه بردارم (اونم چه هندونه ای)!!!
هم باید شاخ غول بی شاخ ودم کنکور رو بشکنم! هم اون امر خیری که گفتم حسابی منو نمک گیر کرده
ازهمتون التماس دعادارم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:1  توسط الهه
|
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط الهه
|
هجوم بارانی چشمانم صحبت دوباره ای دارد
یک بار دیگر برای تو
ده بار دیگر برای تو
صد بار دیگر ...
دلش برای خودش
می بارد دلم تا صبح تا سپیده دم تا طلوع تا فردا تا همیشه...
دلی که باریدن می گیرد دیگر دل نیست
خون است...!
کار از کار گذشته و دل خونین من تنهای تنهاست.
منتظر تا به آینده ای نزدیک پرواز کند
پرنده اوج گیرد تا به آنجا که صدایی از ستاره می آید
صحبتی از ماه می شود آسمان پر مهتاب می شود
کی پرواز می کنی دل من؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 10:43  توسط الهه
|
چرا غمگینی؟؟؟
آنگاه که باید گرم و بی تاب باشی
اسطوره ی افسانه های شرق
چرا می خواهی آخرین خط یک کتاب باشی؟
هر شب،ستاره دنباله داری به خانه ات می فرستم
هر روز،شبدر چها برگی در کفشهایت می گذارم
هر لحظه برایت دعا می خوانم
تا زمانی ایمان بیاوری
که
هیچ آرزوی محال نیست!!!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 23:40  توسط الهه
|
امشب هم آرزوی تو را دارم
و تو باز خفته ای
و باز آسمان تاریک است
و هوا هم دیگر سرد است
تا دیدار فردایمان راهی نمانده است
و من دارم می سوزم
و کسی نیست تا نفسی تازه در من بدمد
و باز آرزوی تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان که فرشتگان ملکوت
در واقعیت به زمین نفرین شده می آیند
به تو می سپارم
و تو نمی دانم
که آن را زیر پا خواهی گذاشت........؟؟؟!!!
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط الهه
|
عشق بود
بی صدا آمد
و چه ساده بود و پاک چون کودکان
ناگهان آیینه شکست و از خواب بیدار شدم
و تلخی این خواب شیرین هنوز با من است
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:3  توسط الهه
|
تو را دوست خواهم داشت
آنچنان که خود را
حتی اگر...
تمام عشاق را دیوانه بخوانی
و عشق را قصه ای بی انجام
من...
تو را دوست خواهم داشت
بیشتر از آنچه خود را!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:43  توسط الهه
|
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر کشیدن پرستو شدن
تو که پر نداری پرستو شوی برو درس بخوان ارسطو شوی
دوستای عزیز تا بعد از امتحان های ترم و ارسطو شدن
دیگه آپ نمی شم اما خوشحال می شم که بهم سر
بزنین و منودعاکنین



هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد
لحظه ها می آیند سالها می گذرند
و تو در قرن خودت می خوابی
هیچ نیست ما را برساند به قطار دگران
مگر اندیشه و علم
مگر انگیزه و عشق
مگر آیینه و صلح
و
تقلی و تلاش...
بخت از آن کسی است که مناجات کند با کارش
و در اندیشه یک مساله
خوابش ببرد
و کتابش را بگذارد در زیر سرش
و ببیند در خواب حل مساله را

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:8  توسط الهه
|
دوستای عزیزم امروز روز تولد منه من امروز وارد ۱۸ سالگی شدم

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:0  توسط الهه
|
توبه می کنم
ديگر کسی را دوست نداشته باشم
حتی به قيمت سنگ شدن
توبه می کنم ديگر برای کسی اشک نريزم
حتی اگر فصل چشمانم برای هميشه زمستان شود
چشمانم را می بندم ...
توبه می کنم ديگر دلم برايت تنگ نشود
حتی چند لحظه (!) قول می دهم
نامت را بر زبان نمی آورم
لبهايم را می دوزم
توبه می کنم ديگر عاشق نشوم
قلبم را دور می اندازم
برای هميشه
و به کوير تنهايی سلام ميکنم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:50  توسط الهه
|
دلم از تمام این دیوارهای سفید تکراری گرفته است
اویی را که دنبال می گشتم بار دیگر گم کرده ام
نیست اویی که بود، دور شده ای از او...
کجایی؟ باز گردد...
او را می خواند تمام وجودم،
تو را می جوید...
تو را می خواهد، و می خواهد در تمام تو آب شود .
صدایی به گوش نمی رسد...!
صدای عاشقانه احساس در پشت دیوارهای ساکت قلبم...
کجا رفتی؟
نمی دانم ،...دلخوشی ها کم شده ...
چشمانم خسته، سوزناک اشک هاییست که پایین نمی آیند، لبانم کرخ شده...!!
و او نیست تا پشت پنجره نگاهم ، صورتش را به شیشه ی روشن چشمانم بچسباند...
روزهایی که بی تو می گذرد گرچه با یاد توست ثانیه هایش
اما دلم باز می کشد فریاد، در کنار تو می گذشت ای کاش...
دلم برایت تنگ شده چه فرقی می کند پاییز با بهار وقتی آنها باشند و تو نباشی،
چه تفاوتی دارد شنبه و جمعه، وقتی هفت روز هفته به انتظار بگذرد،
مهم این است که لحظه ها می روند و تو در کنارم نیستی
خوب من....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:43  توسط الهه
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی خواست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شرروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 18:24  توسط الهه
|
همه چیز آماده بود
درست وقت آمدنت
تو را گم کردم
وسالهاست …
هنوز صدایت را می بینم
کاش آنروز
سر وقت نمی آمدی
سر وقت نمی آمدم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 17:44  توسط الهه
|
چقدر خون دل خوردن
و منتظر
در مسیر لحظه های دلهوره آور
دیگر نه گشوده می شود
پنجره خوشبختی ام به سوی تو
نه امیدی مانده برای دلخوشی ام
در این پریشانی ممتد
غروب نگاهت را
در آستانه پنجره های دلگیر
فریاد می زنم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:5  توسط الهه
|